تبليغاتX
پرسش مهر 6 (استان سمنان) - عدالت و حقیقت خواهی علی (ع)

پرسش مهر 6 (استان سمنان)

اين وبلاگ در خصوص آخرين اطلاعات فراخوان پرسش مهر 6استان سمنان مي باشد

عدالت و حقیقت خواهی علی (ع)

عدالت و حقيقت خواهي علي (ع)

ايشان مي فرمايند بخدا سوگند اگر شب را تا صبح بر روي خار سعدان (كه به تيزي مشهور است) به بيداري بگذرانم و مرا دست و پا بسته در زنجيرها بر روي آن خارها بكشند در نزد من بسي خوشتر است از اينكه در روز قيامت خدا و رسولش را ملاقات نمايم در حاليكه به بعضي از بندگان خدا ستم كرده و از مال دنيا چيزي غصب كرده باشم و چگونه بخاطر نفسي كه با تندي و شتاب بسوي پوسيدگي برگشته و مدت طولاني در زير خاك ماند بكسي ستم نمايم؟

بخدا سوگند برادرم عقيل را در شدت فقر و پريشاني ديدم كه مقداري كم گندم (از بيت المال) شما را از من تقاضا ميكرد و اطفالش را با موهاي ژوليده و كثيف ديدم كه صورتشان خاك آلود و تيره و گوئي با نيل سياه شده بود و (عقيل ضمن نشان دادن آنها به من) خواهش خود را تاكيد ميكرد و تقاضايش را تكرار مي نمود و من هم بسخنانش گوش ميدادم و او گمان مي كرد دينم را بدو فروخته و از او پيروي نموده و روش خود را رها كرده ام! پس قطعه آهني را در آتش سرح كرده و نزديك تنش بردم كه عبرت بگيرد از درد آن مانند بيمار شيون و فرياد زد و نزديك بود كه از حرارت آن بسوزد، چون او را چنين ديدم گفتم اي عقيل مادران در عزايت گريه كنند آيا تو از پاره آهني كه انساني آنرا براي بازيچه و شوخي گداخته است ناله ميكني ولي مرا بسوي آتشي كه خداوند جبار آنرا براي خشم و غضبش افروخته است ميكشاني؟ آيا تو از اين در كوچك مينالي و من از آتش جهنم ننالم؟

 

عبدالله بن ابي رافع در زمان خلافت آنحضرت خازن بيت المال بود يكي از دختران علي عليه السلام گردن بندي موقه براي چند ساعت جهت شركت در يك مهماني عيد قربان بعاريه از عبدالله گرفته بود، پس از خاتمه مهماني كه مهمانان بمنزل خود رفتند علي عليه السلام دختر خود را ديد كه گردن بند مرواريد بيت المال در گردن اوست في الفور بانگ زد اين گردن بند را از كجا بدست آورده اي؟ دخترك با ترس و لرز فراوان عرض كرد از ابن ابي رافع راي چند ساعت بعاريه گرفته ام عبدالله گويد اميرالمومنين عليه السلام مرا خواست و فرمود اي پسر ابي رافع در مال مسلمين خيانت ميكني؟

عرض كردم پناه بر خدا اگر من بمسلمين خيانت كنم! فرمود چگونه گردن بندي را كه در بيت المال بود بدون اجازه من و رضايت مسلمين بدختر من عاريه دادي؟ عرض كردم يا امير المومنين دو دختر شماست و آنرا از من به امانت خواسته كه پس بدهد و من خود ضامن آن گردن بند هستم كه آنرا به محل خود باز گردانم فرمود همين امروز آنرا به محلش برگردان و اگر او گردن بند را بعاريه مضمونه نگرفته بود اولين زن هاشميه بود كه دستش را مي بريدم، دخترش وقتي اين سخن را شنيد عرض كرد يا امير المومنين من دختر توام چه كسي براي استفاده از آن از من سزاوارتر است؟ حضرت فرمودند اي دختر علي بن ابيطالب هواي نفست ترا از راه حق بدر نبرد آيا تمام زنهاي مهاجرين در عيد چنين گردن بندي داشتند؟ آنگاه گردن بند را از او گرفت و به محلش بازگردانيد.

 

 

جرجي زيدان در كتاب معروف خود (تاريخ تمدن اسلام) چنين مي نويسد:

ما كه علي ابن ابيطالب و معاويه بين ابي سفيان را نديده ايم چگونه مي توانيم آنها را از هم تفكيك كنيم و به ميزان ارزش وجود آنها پي ببريم؟

ما از روي سخنان و نامه ها و كلماتي كه از علي عليه السلام و معاويه مانده است پس از چهارده قرن بخوبي ميتوانيم درباره آنها قضاوت كنيم. معاويه در نامه هائي كه به عمال و حكام خود نوشته بيشتر هدفش اينست كه آنها برمردم مسلط شوند و زر و سيم بدست آورند سهمي را خود بردارند و بقيه را براي او بفرستند ولي علي ابن ابيطالب در تمام نامه هاي خود به فرمانداران خويش قبل از هر چيز اكيدا سفارش ميكند كه پرهيزكار باشند و از خدا بترسند، نماز را مرتب و در اوقات خود بخوانند و روزه بدارند، امر به معروف و نهي از منكر كنند و نسبت به زير دستان رحم و مروت داشته باشند و از وضع فقيران و يتيمان و قرض داران و حاجتمندان غفلت نورزند و بدانند كه در هر حال خداوند ناظر اعمال آنان است و پايان اين زندگي گذاشتن و گذشتن از اين دنياست.

 

 

روايت است كه سوده دختر عماره همداني پس از شهادت آنحضرت براي شكايت از حاكم معاويه كه ظلم و ستم روا ميداشت به نزد معاويه رفت و او را كه در جنگ صفين مردم را بطرفداري علي عليه السلام عليه معاويه تحريك ميكرد سرزنش نمود و سپس گفت حاجت تو چيست كه اينجا آمده اي؟

سوده گفت بسر اموال قبيله ما را گرفته و مردان ما را كشته و تو در نزد خداوند نسبت به اعمال او مسئول خواهي بود و ما براي حفظ نظم به خاطر تو با او كاري نكرديم اكنون اگر به شكايت ما برسي از تو متشكر مي شويم و الا ترا ناسپاسي كنيم.

معاويه گفت: اي سوده مرا تهديد ميكني؟

سوده لختي سر بزير انداخت و آنگاه گفت:

صلي الا له علي روح تضمنها        قبر فاصبح فيها العدل مدفونا

يعني خداوند درود فرستد بر روان انكه قبري او را در برگرفت و عدالت نيز با او در آن قبر مدفون گرديد.

معاويه گفت مقصودت كيست؟

سوده گفت بخدا سوگند او امير المومنين علي عليه السلام است كه در زمان خلافتش مردي را براي اخذ صدقات به نزد ما فرستاده بود و او بيرون از طريق عدالت رفتار نمود من براي شكايت پيش آن حضرت رفتم وقتي خدمتش رسيدم كه آنجناب براي نماز در مصلي ايستاده و ميخواست تكبير بگويد چون مرا ديد با كمال شفقت و مهرباني پرسيد آيا حاجتي داري؟ من جور و جفاي عامل او را بيان كردم چون سخنان مرا شنيد سخت بگريست و رو به آسمان كرد و گفت اي خداوند قاهر و قادر تو ميداني كه من اين عامل را براي ظلم و ستم به بندگان تو نفرستادم و فورا پاره پوستي از جيب خود بيرون آورد و ضمن توبيخ آن عامل بوسيله آيات مباركات قران بدو نوشت كه بمحض رويت اين نامه ديگر در عمل صدقات داخل مشو و هر چه تا حال دريافت كرده اي داشته باش تا ديگري را بفرستم كه از تو تحويل بگيرد. و آن نامه را به من داد و در نتيجه دست حاكم ستمگر از تعدي و تجاوز به مال ديگران كوتاه گرديد. معاويه چون اين سخن شنيد بكاتب خود دستور داد كه نامه اي به بسربن ارطاه بنويسد كه آنچه از اموال قبيله سوده گرفته است بدانها مسترد نمايد.

 

كعبه امروز تماشاگه اهل نظر است

كز سراپرده حق نور خدا جلوه گر است

آمد از قبله برون قبله نمائي در اوست

آنچه منظور دل مردم صاحب نظر است

مگر از طرف چمن بوي گل آورد نسيم

كه فضا غاليه افشان چون نسيم سحر است

مگر آهوي حرم نافله مشگين بگشود

كه پراكنده در آقاق همه مشگ تر است

عاشقان را زشعف بزم و بساط دگريست

عارفان را زطرب وجدو نشاط دگر است

آسمان را ز فروزنده كواكب گوئي

اشك شوق است كه بر چهره روان از يصر است

پسري فاطمه بنت اسد زاد چو شير

روبهان را همه انديشه از آن شير نر است

آمد آن شمع فروزنده كانون وجود

كاتش عشق رخش در همه جا شعله ور است

داد خواهان جهان را  زحرم مژده رسيد

كه عيان موكب مسعود شه دادگر است

چه جمالي كه فروزنده چو خورشيد بروز

چه جبيني كه درخشنده بشب چون قمر است

قدر برتر زفلك، علم فزونتر زنجوم

نعمتش بيحد وجودش و كرمش بي شمر است

سر تسليم نهد بر خط فرمان قضا

آنكه خود بنده فرمان مطاعش قدر است

كيست شايسته اورنگ خلافت جز او

كز همه برتر و داناتر و شايسته تر است

پشت اسلام ز بازوي علي گشت قوي

نخل توحيد زشمشير علي بار ور است

سر به محراب پي بندگي آورد فرود

كي زشمشير جفا شير خدا را حذر است

ز ادب چهره بر آن قبله حجات بنه

كه شهان را چو گدا جبهه بر آن خاك در است

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 8:25 قبل از ظهر  توسط حجت الله يحيائي  |